اه ه ه
سیگاری که نمی کشم و دیگر هیچ...
صدسال تنهایی
سیگاری که نمی کشم و دیگر هیچ...
با سمفونيه حزين مشكها و اشكها
و زمين هي سر كوفت نزند ريشه هاي عقيمم را...
اينروزها"ارديبهشت كه نه اردي جهنم است"!
اين خاك خدا نديده هم هي نگاهم مي كند
و تلويزيون
باز هم اعلام مي كند:
زاهدان
توفان شن
ملخ...
با طعم كور كوير
زير دندانهايم...مزمزه ي گل و ماسه ...
و اين حشرات كوچنده...ملخ ها!قربانيان نجيب ترس ها و كفشها!
اينروزها!
زاهدان...
توفان شن..
ملخ ها...
.
.
.
تاعون!!!يا طاعون
"زاهدان تا اطلاع ثانوي قرنطينه است"
4اردیبهشت1386 /زاهدان
| يعقوب يادعلي نويسنده 40 روز است در زندان ياسوج به سر مي برد |
|
|
|
مهدي يزداني خرم |
شب
صداي پاي هيچ
لِرد نشين هزار لحظهء ماندگار، دوران کودکی ام
کودک بازيگوشي که همیشه دلش مي خواست، تفاوت بوي گل نرگس را از یاس بداند
کودکی که دوست داشت دنبال پروانه ها بدود و مدتها به يک گل خودرو، ميان علفها خيره بماند
اما خوب فرصت لذت بردن از اینها را فقط در دیدن کارتونها بدست آورد
كودكی که عاشق نگاه کردن ميان مردمک هاي چشم بچه گربه اش بود
کودکی که به جرم ترسیدن از کارتون، خونهء مادر بزرگه همیشه بچه های فامیل او را مسخره میکردند
كودكی که گنجشک هاي مرده اش را، با بغضي زود گذر در پاي گلدانهاي حیاط خاک میکرد
عجب زود گذشت
دستی در موهایم میکشم و به خود میگویم
بی ترديد زمانی هست که جايی، نقطه ای منتظر پايانی مانده است
ديگر قرار ندارم
حس كشندهء بودن و نبودن‚هم زمان
هر روز چکه چکه بی تاب تر می شوم و منتظر تر
به هنگامی و جايی که نقطه ای دارد در انتظار گذاشته شدن بر پايانی
میدانید، بی خورشيد که باشی از آدميان هم تنها تری
سايه نداری
خورشيدت را که بيابی، ديگر گريزی نيست.نجات يافته ای
حکايت بارانی بی قرار است، اين گونه که دوستش می دارم
چيزی لايق پرستش
چيزی لايق ايمان آوردن و مؤمن بودن و مؤمن ماندن
با وجودش، حس می کنم زندگی با همهء تلخی هایش ارزش زندگی کردن را داشته
دخترکی که انگار از عرش کِبریا برای ما خلعتی آورده اند
فرشتگان، برَش حَسد میکنند
و لبخند به لب ما می آید
اکنون با وجودش کمی دورتر می ایستم و بزرگوارانه تر خود را نگاه میکنم
حال، بر یُمن این اتفاق، زير گنبد نيلين آسمان
دستی بلند میکنم
رقصی تمام میکنم
از دل ما نرود مهر و وفا بدتر شد
مثلا خواستم اين بار موقر باشم
وبه جاي تو بگويم«شما» بدتر شد
اين متانت به دل سنگ تو تاثير نکرد
بلکه بر عکس فقط رابطه ها بدتر شد
آسمان وقت قرار من و تو ابري بود
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد
چاره دارو ودوا نيست که حال بد من
بي تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد
روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت
آمدم پاک کنم عشق تورا بدتر شد
دیگه نمی خوام ببینمت..
دیشب تو تنهاییام...و تو اون اتاقی که جز دود سیگار ..و جز خاطرات نبودنت هیشکی نبود..
به من بگو ...با کدوم جسارت ؟
بابا...
می خوام برم گم شم...
امشب می خوام به یاد تو یه فال حافظ بگیرم....
..................................................................................................................................
ما برای حفظ استقلال و اقامه عدل در کره زمین باید یاد بگیریم که چگونه در یک مبارزه دائم زندگی کنیم.
خداسینه اش را برای پذیرش اسلام گشاده
و در نتیجه برخورداراز نوری از جانب پروردگارش می باشد
پس وای بر آنان که از سخت دلی یاد خدا نمی کنند
"اینانند که در گمراهی اشکارند".
(زمر:۲۲)
نمی دونم کی بالغ میشین جماعت...
تو سایت دانشگاه نشستم..
بگذریم که واسه خاطر نشستن نزدیک بود ...
سلام دایی...
اینم عکسی که...

نمی تونم گریه کنم
شکنجه می شم از خودم
نمی تونم شکوه کنم!...
دسته خودم بود همه چیو ول می کردمو می رفتم...
از این فضا خسته شدم...
مگه نه اینکه خودم باید رو محیطم تاثیر بزارم...!؟
بابا اینا همش کشکه..
اعتبارت که تموم شه ...یعنی اینکه...
....
...فاطی قاطی
«اگه هنوز به یادم میفته از بارون....»
[سکوت، سیگاری که...] نمی کشم! ممنون!
به خانه برگشتم مثل نامه ی آخر
که اسم خیس فرستنده می چکید از « نون »
- توشاعری مثلا؟!... که نمی توانم بی...
- تو عاشقی؟! که سرم درد کرده از مجنون
[ به شیشه می زند انگشت های نا مرئیش
نگاه می کند این قصّه را از آن بیرون]
فقط برای خودم قبر کوچکی هستم
که چشم های تو را سعی / می کنم مدفون
به من نگاه بکن! مرد گنده میترسی؟!!
از اینکه مرده ببینی مرا... و یا از خون؟!!
به هم بزن همه ی خاطرات تلخم را
به زور هم شده چیزی بخور از این معجون
به هم بزن گره روسری ِ خیسی را
که بسته است مرا به تبسّمی محزون
به هم بزن دو بدن را، بدون بارانی
که سال هاست قدم مي زنند در «اکنون»

پولکیه من!
می دونی چقد دوست دارم...
قد تمام نداشته هام..
متاسفم که ...
دیگه حتی حافظ هم با هام قهر کرده...
یه جوری می خوام تو ذهنم بمیری اما زمینو زمان
طرف تو رو گرفتن...
تحمل نگاتو ندارم می ترسم!!!!
"قلبم را با قلبتان میزان می کنم"

....
در انتهاي هر سفر 
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟
یه حس برزخی...
بازم یکی پیدا شده واسه آزار من..
.......................................
این شعر هم برای پولکی که به اندازه تمام خودم دوسش دارم:
چشمان من
شب در چشمان من است
به سياهي چشم هايم نگاه كن
روز در چشمان من است
به سفيدي چشم هايم نگاه كن
شب و روز در چشمان من است
به چشم هاي من نگاه كن
پلك اگر فرو بندم
جهاني در ظلمات فرو خواهد رفت .
|
|
خاطراتی را که از جنونم آبستنم.
...................................................
از همهمه قرن کود و پهن
پرت می شوم به آستانه قرن تلخ..
وسوسه می شوم بار دیگر خودم را
از سقف چشمانتان بیاویزم....
....................................................
عاشق شدم ...اگر بگذارید شما...
آدمها !
یک بار دیگر بکارت سبز درخت را!
.....................................................
فکر کنم ...هیچ!
اینا دستنوشته های یه روز تلخ بودن
![]() |
|
پرواز می کنم ... | ||
|
چون سوخت پیکرم ، چون شعله های سرکش جانم فرو نشست ، آنگاه باز از دل خاکستر ، بار دگر تولد من ، آغاز می شود . و من دوباره زندگیم را ، آغاز می کنم . پر باز می کنم . پرواز می کنم .
|
که پری کوچک های غمگین
سر از آب بالا نیاورده صید می شوند
تور شما هم حکایت خودش را دارد...
به خدا !
آنقدر لیز خورده ام از حصار دستهای شما
و افتاده ام توی همین دریاچه ی کوچک خانگی مان...
علی کوچیکه هم
برای مرواریدهای گردان اویزم تره خورد نمی کند!
انقدر لاس زده ام با جلبکهای ته این حوض
که مثل قورباغه های هزار ساله
دچار دگر دیسی شده ام...
این روزها که پری کوچک های غمگین..............

آویشن یه فرصته ....
هر مطلبی که فکر کنم ارز پانی برام مونده منتقلش می کنم همین جا..
یا حق
این از اولین حرفایی بود که من جسارت گفتنشو پیدا کردم...
از انبوه فریاد های فرو خورده در شب رسوایی عشق.
از شب دار زدن های پیاپی تا صبح.
حنجره ام آبستن فریادی بود
که به اقرار زمین در کلیسای پر هیاهوی زمان می غرید.
فریاد من از آتشکده های ویران شده،
که خاکستر آتشدانهاشان
می گذشت از افق دید چراغی، که تا بیداری ما جاری بود.
حال با فریادی سقط شده در گلو
می رسم تا به اقاقی، تا به یک زخم نمک سود شده،
که نشان از طغیان کلمه در دل داشت.
من به نجوای دل باغچه،
که با ریشه من هم سنگ است،
آگاهم.
و به پیغام رسولی از تواتر و توالی،
که از این روشنی خیره کننده می آید،
که مدام بر سر ما می بارد،
مومن گشته ام.
طنابم را با رشته های باران بافته ام
به دنبالم بیا
تا مرز رابطه تنها یک نفس عمیق فاصله داریم.